ثریا، یکی از همکلاسیهام بود. دختر خوشگل و با شخصیتی بود. با هیچکی صمیمی نمیشد ولی همه دوستش داشتن. هرکی بهش پیشنهاد ازدواج میداد قبول نمیکرد.
به اندازه موهای سرش از پسرای دانشکده خواستگارش شدن! ولی همه رو رد میکرد و میگفت:
- تصمیم ازدواج ندارم!
همیشه واسم سوال بود که چرا با اینهمه خواستگار خوب ازدواج نمیکنه؟
روزیکه واسه کارهای فارغ التحصیلی به امور دانشجویی دانشکده رفته بودم، دیدمش. یه پسربچه 6 ساله همراهش بود. فکر کردم داداششه که با خودش آورده دانشکده!
جلو رفتم و سلام کردم! خیلی گرم جواب سلاممو داد. ازش پرسیدم:
- داداشته؟
لبخندی زد و گفت:
- بچه امه...
با شنیدن جوابش هنگ کردم:
- بچه اته؟؟؟
- آره
- مگه تو ازدواج کردی؟
- خیلی وقته. 7 ساله
- پس واسه چی به کسی نگفتی؟
- قصه ش طولانیه
ازش دعوت کردم تا به کافی شاپ دانشکده بریم. پشت میز که نشستیم ازش دلیل پنهان کردن ازدواجشو پرسیدم. اول از جواب دادن طفره میرفت ولی بعد از چند دقیقه گفت:
- اگه بگم، به کسی نمیگی؟ هرچند که واسه من فرقی نمیکنه چون دارم با بچه م میرم شهرستانمون!
معترض و بیتاب گفتم:
- حالا میگی چرا ازدواجتو ازمون مخفی کردی؟
- چون خجالت میکشیدم که ازم بپرسن شوهرت چکاره است!
- مگه شغلش چیه؟
- شاگرد ساندویچی
دهنم از تعجب باز موند:
- یعنی چی؟ نمیفهمم؟
- پسر عمه امه. وقتی به دنیا اومدم، نافمو به اسم اون بریدن! رسم خونوادمونه! از سال سوم راهنمایی میخواستن منو عقدش کنن ولی جلوی همشون وایستادم و پامو تو یک کفش کردم که میخوام درس بخونم. همون سال دیپلم گرفتن داروسازی دانشگاه تهران قبول شدم، بابام نمیذاشت بیام دانشگاه و میگفت "باید زنش بشی!" گفتم "اگه نذارید برم دانشگاه خودکشی میکنم."
دستشو که همیشه یه مچ بند مشکی دورش بود بهمون نشون داد. رد بخیه بود!
ادامه داد:
- فکر کردن شوخی میکنم و میخوام اونها رو بترسونم. منو به زور به عقد پسر عمه م در آوردن. همون شب رگمو زدم. بابام که دید من تهدیدمو عملی کردم از خر شیطون پایین اومد و با ادامه تحصیلم موافقت کرد. اون موقع ستار شوهرم، بیکار بود واسه همین با من به تهران اومد که دانشگاه برم. بماند که این چند سال چه خونی به جیگرم شد تا تونستم درس بخونم! تو عقد حامله شدم یعنی ترفند عمه م بود تا من ادامه تحصیل ندم. تموم این مدت هم درس میخوندم، هم بچه داری میکردم و هم طعنه ها و کنایه های ستارو تحمل میکردم. تا تقی به توقی میخورد میگفت:
- معلومه نباید مارو دیگه قبول داشته باشی! از ما بهترون دیدی، ما دیگه واست اَخ شدیم.
اشک گوشه ی چشمشو با سر انگشتش گرفت و با بعض ادامه داد:
-به خدا دنبال این نبودم که شوهرم دکتر باشه! نه به خدا! ولی ما دوتا اصلا حرف همو نمیفهمیدیم. هرکدوم از یه دنیای جدای بودیم. اگه ستار تو سوم راهنمایی درسشو ول نمیکرد و حداقل وارد یه رشته ای تو دانشگاه میشد، انقدر با هم مشکلات فکری و عدم تفاهم نداشتیم! تازگیها هم تو جیبش عکس یه دختر پیدا کردم. ازش که پرسیدم گفت:
-کسیه که درکم میکنه!
نفسشو بیرون داد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
-نمیدونم مقصر کیه؟ من؟ اون؟ خونواده م که سر یه رسم غلط، چشم بسته دختر دانشجوشونو دادن به یه پسر بیسواد؟ واقعا موندم مقصر کیه؟ بچه م هم این وسط شده گوشت قربونی! ستار هم این آخریها چند بار گفته که ثریا نه من حرف تو رو میفهمم و نه تو حرف منو! الانم از دادگاه خانواده میام. از هم جدا شدیم. حضانت بچه رو هم خودم گرفتم. چند روز دیگه دارم میرم شهرستانمون! میخوام بقیه عمرمو صرف بزرگ کردن بچه م و کارم بکنم.
نسکافه مونو که خوردیم از هم جدا شدیم و من مونده بودم که واقعا تقصیر کی بود؟